|
|
ناراحتم
همه می خواهند تو شاد باشی و از امید سخن بگویی …. همه می خواهند تو لبخند بزنی و به روی خودت نیاوری که دلت دریای خون است… همه می خواهند سفارش بدهند از عشق بنویسی و از آرزو و امید. از شادی و سعادت و خوشبختی… همه می خواهند تو در زیر قلمت پنهان باشی و آنان آن چه از تو می خواهند، برآورده شود… هیچ کس نمی خواهد از غصه های تو بشنود… از درد های تو، از این که تنها دلخوشی ات را -شاید تنها دلخوشی ات را- از دست داده ای… هیچ کس نمی خواهد از قلب شکسته ی تو حرف بزند… و بعد، همه هم که وارد گود می شوند، هی دلداری می دهند، دلداری های آبکی و دوغکی و کشککی که: خدای تو بزرگ است… او را داری غم نداشته باش… او همیشه یار و یاور توست… او پشت و پناه توست… او نگهبان توست… و هزار حرف خدا پسندانه ی دیگر که نه تنها آرامت نمی کند، که دلت را هم بیشتر به درد می آورد. و هیچ کس درک نمی کند که اگر انسانی که اگر قلب داری که اگر وجودی هست و حسی، حق داری که ناراحت شوی، که عصبانی باشی، که شکایت کنی، که داد بزنی که گریه کنی که از خودش به خودش شکایت کنی… من ناراحتم… آهای جماعت! من ناراحتم. دلداری ممنوع. برایم یک دانشگاه بخرید. من دانشگاه می خواهم…
نظرات ارسالی:
f5700 در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ و در ساعت ۶:۵۶ ق.ظ نوشته شده است.
چی شده فاران جون؟فقط به خاطر دانشگاه اینقدر ناراحتی؟
فاران در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ و در ساعت ۷:۵۱ ق.ظ نوشته شده است.
بله…. مگه کمه؟ واسه ی من زیاده…
f5700 در تاریخ ۲۹ فروردین ۱۳۸۷ و در ساعت ۸:۲۰ ق.ظ نوشته شده است.
اینقدر خودتو ناراحت نکن، به زودی راه می افته. ارسال نظر
|
||